قصه های واقعی و مستند از شفایافتگان حرم امام رضا (ع)
شب از نیمه گذشته بود. مرد با شنیدن صداهای عجیبی از خواب بیدار شد.
انگار کسی بر در می کوفت و یا عدهای بر بام می دویدند. مرد از جا
برخاست و سوی چراغ گردسوزش را بالا کشید. چشمان خستهاش را مالید
و نگاه نگرانش را به اطراف چرخاند. از آنچه می دید ترس به چشمانش ریخت
و خماری خواب از نگاهش گریخت. مثل دیوانهها به اطراف دوید و فریاد
کشید: زلزله.... زلزله...... زلزله....
سعی می کرد تا با فریادهای مکررش افراد خانه را بیدار، و آنها را از خطری
که تهدیدشان می کرد آگاه سازد.
دیوارها بشدت میلرزیدند و چوبهای سقف خانه صدا میداد. مرد هول
کرده و گیج، به این سو و آن سو میدوید و با سر و صدا از خانوادهاش
میخواست که بیدار شوند و سریعا خانه را ترک کنند. کوکب از فریادهای پر
واهمه پدر بیدار شد و با دیدن تکانهای شدید دیوارها و ترس از آوار شدن آن
بر سر خود و خانوادهاش،جیغ بلندی کشید و از اتاق به بیرون دوید. هنوز به
حیاط نرسیده بود که پایش به مانعی گیر کرد و سکندری بلندی خورد .
خواست با دستش مانع از افتادنش شود. اما انگار دستانش به اختیار او
نبودند. انگار دستش روح نداشت و چون تکه گوشتی بی مصرف بر تنش
آویزان شده بود. کوکب بر زمین خورد و از هوش رفت.
وقتی بهوش آمد همه خانواده بالای سرش ایستاده بودند و با چشمان
کنجکاو و ترسیده نگاهش می کردند.
پرسید: من کجا هستم؟
پ